طرح هاي طراحان لباس ايراني، در کشوي ميز توليد کنندگان خاک مي خوردسرپرست يگ گروه طراحي چاپ پارچه دوخت و لباس معتقد است که با روند موجود در بازار لباس، اين طراحان جوان ايراني هستند که ضرر مي بينند...
بيش از 15 ميليون جوان در انتظار ازدواج به سر ميبرندمشاور رئيس سازمان صدا و سيما در امور جوانان معتقد است اگر نخواهيم بگوييم كه در زمينه ازدواج در بحران هستيم، اما وضعيت موجود هشدار جدي محسوب ميشود...
مراكز همسريابي يا دكاني جديد براي كاسبيهمسريابي مدل پيشرفته مشاوره در زمينه ازدواج است اما در حال حاضر رشد اين مراكز رو به افزايش است... گزارش فارس را در این رابطه حتما بخوانید!
18 تا 25 ساله ها بخوانند!رئيس سازمان ملي جوانان می گوید: بهترين سن ازدواج براي دختران 18 تا 25 سال و براي پسران 21 تا 27 سال است...
شمال شهرنشينان تهران ركوردار طلاق كشور شدنددر حالي كه تنها 20 درصد جمعيت كشور در استان تهران ساكن هستند، بيش از 28 درصد طلاق كشور در اين استان اتفاق ميافتد...
4 هزار زوج در آستانه جدايي به كانون خانواده بازگشتند4 هزار زوج در آستانه جدايي با حضور در دورههاي آموزشي و استفاده از مشاوره به كانون خانواده بازگشتند...
امروز آخرین روز زندگی شماست! * مریم توکلی یکی از راههای رسیدن به آرامش این است که لذت بردن از زندگی را به فردا موکول نکنیم. اگر چه ما به این شیوه عادت کرده ایم، اما عادت ها را می توان شکست. وقتی دالایی لاما جایزه صلح نوبل 1989 را دریافت کرد، یک خبرنگار از او پرسید:" حالا بعد از این چه؟ می خواهید چه کار کنید؟" او لبخندی زد و گفت:«انگار دو کاری که ما آدم ها انجام می دهیم، مثلاً خانه یا ماشین می خریم، غذایی می خوریم، دوستی پیدا می کنیم، لباسی می خریم و حتی به جوایز بزرگی دست پیدا می کنیم، هرگز برایمان کافی نیست! ما آدم ها همیشه به دنبال بیشتر و بیشتریم، اما بیشترها لزوماً بهتر نیستند. من فقط آرزو می کنم که خودم و همه آدم ها هر چه زودتر بفهمند که شادی و رضایت شان را نباید در بیرون از خودشان جست و جو کنند.» آرزوی دالایی لاما دقیقاً دغذغه بسیاری از افراد می باشد. اینکه همیشه در زندگی موانعی بودند که شادی را از ما می گرفتند. همیشه وام هایی بودند که باید پرداخت می شوند. همیشه کار نیمه تمامی بود که باید به پایان می رسید و انگار همیشه چیزی بود که باید تمام می شد تا زندگی آغاز شود. اینها، همان موانع زندگی هستند که مانع شادی در زندگی می شود. ما عادت کرده ایم با «اگر» هایمان، زندگی کنیم. اگر در کنکور قبول بشوم دیگر همه چیز حل است، اگر بروم دانشگاه دیگر آرزویی ندارم، اگر فارغ التحصیل بشوم، اگر ازدواج کنم، اگر ماشین بخرم، اگر بچه دار شوم، اگر خانه بخرم و... این «اگر»ها را همه ما کم و بیش می شناسیم؛ بهانه های آشنایی که در متن زندگی ما زندگی می کنند، بهانه هایی که دست به دست هم می دهند تا ما شاد زیستن و آرام زیستن مان را با دستان خودمان به تأخیر بیندازیم. اما حقیقت با کسی شوخی ندارد. حقیقت ما دقیقاً به همین تلخی است که زندگی ما در فاصله همین «اگر» ها پیش می رود و اصلاً منتظر ما نمی ماند و هیچ وقتی برای شاد زیستن و شاد بودن از همین لحظه ای که الان پشت سر می گذاریم، مناسب ترنیست. درست همان وقتی که داریم برای تحقق «اگر» هایمان نقشه می کشیم و در خستگی های این زندگی غرق می شویم، بچه هایمان بزرگ می شوند، خودمان پیر می شویم و آنهایی که دوست شان داریم از ما دور می شوند یا از ما می رنجند و ... مشکل ما در آن چه داریم، نداریم، نیست؛ مشکل ما در حرص و فزون خواهی است. ما همیشه با دستان خودمان و با بهانه هایی که خودمان دست و پا می کنیم، شادی امروزمان را به فردا می اندازیم و فردا که به آن می رسیم، بهانه تازه ای پیدا می کنیم تا رضایت مان را پس فردا موکول میکنیم و پس فردا به روزهای دیگر، اما همه ما همانی خواهیم شد که بیشتر تمرینش می کنیم. بله، باید تمرین هایمان را عوض کنیم! ® واقعاً آیا صد سال بعد هم این مساله مهم است؟! فقط خدا می داند که چند سال از عمر این دنیا گذشته است، اما این حقیقت را من و شما هم می دانیم که برای این دنیای کهنسال، یک صد سال زمان خیلی طولانی نیست. از طرفی، به این حقیقت هم باید اعتراف کنیم که یک صد سال بعد از این، نه من توی این دنیا هستم، نه شما. ریچارد کارسون، روانپزشک در این باره می گوید:«اگر همین حقیقت محض را همیشه به خاطر داشته باشید، آن وقت وسعت دیدتان بیشتر می شود و هنگام رویارویی با فشارها و بحران های روحی، سعه صدر پیدا می کنید. یک صد سال بعد از این دیگر چه اهمیتی دارد که من صاحب خانه نیستم، لاستیک ماشین شما امروز پنچر شده یا کلید منزلتان را دیروز توی خانه جا گذاشته اید و یک ساعت بیرون مانده اید؟ چه اهمیتی دارد که مهمان ها رسیده اند و خانه تمیز نیست، کامپیوتر ویروسی شده و ...!» بعد خاطره ای را نقل می کند که : «همین امروز صبح توی دفتر مشاوره ام اتفاقی افتاد که داشتم از کوره در می رفتم. منشی مطب به دو نفر از مراجعانم دقیقاً در یک ساعت وقت داده بود. بارها به او گفته بودم که از این متنفرم، اما به هر حال او دوباره این کار را کرده بود و آن دو نفر هر دو ساعت آمده بودند. من هم مجبور بودم به آنها جواب بدهم. در اوج ناراحتی، یک لحظه به خاطرم آمد که یک صد سال بعد از این هیچ کس این ماجرا را به خاطر نمی آورد و هیچ کس به آن اهمیتی نمی دهد. آرام شدم و با آن دو نفر صحبت کردم. به آنها گفتم که ماجرا از چه قرار بوده و چه فکرهایی به ذهن من خطور کرده است. یکی از آن دو لبخندی زد و با رضایت قبول کرد که ساعت دیگری به مطب بیاید و هر سه تصدیق کردیم که نباید از کاه کوه بسازیم. زندگی با ارزش تر از این حرف هاست! قبول ندارید؟» ® به امید یک نگاه تازه تر آدمهای قوی در زندگی شان اغلب همان چیزی را می بینند که دل شان می خواهد ببیند. اگر در زندگی، در مرام، در شغل تان و به طور کلی در دنیا دنبال عیب و ایراد بگردید، مطمئن باشید که دست خالی بر نمی گردید، اما عکس این قضیه هم صادق است. شک نکنید که در عادی ترین کارها هم- اگر بخواهید- می توانید چیزهای غیر عادی و خارق العاده کشف کنید. این حرف ریچارد کارسون برای دینداران و لااقل برای ما مسلمان ها تازگی ندارد. اما این عین حقیقت است که روی حرف های عمیق، گرد و غبار کهنگی نمی نشیند. این کلمات هزار و چهار صد سال از عمرشان می گذرد، هنوز تر و تازه مانده و با طراوت اند. حقیقت این است که ما هیچ کدام مان نمی دانیم که قرار است چقدر زندگی کنیم. اما اغلب مان طوری زندگی می کنیم که انگار اصلاً قرار نیست بمیریم. بسیاری از کارهایی را که دل مان می خواهد انجام دهیم، بی دلیل به تأخیر می اندازیم و برای انجام ندادن و به تأخیر انداختن شان هم هزار و یک دلیل می تراشیم. انگار عادتمان شده است که برای نقطه ضعف هایمان دلیل و مدرک جمع کنیم و آن قدر از آنها دفاع کنیم تا همیشه بیخ ریش مان بماند. خلاصه اینکه ریچارد کارسون معتقد است:" زندگی با ارزش تر از آن است که خیلی جدی گرفته شود."



